اگر چه آخوند خراسانی همچنان ائمه اطهار را دارای حق الهی برای حکومت میداند ولی حکومت ایشان را نیز مقید به قیود احکام شریعت میداند. با نگاهی و درنگی اندک بر جملات فوق الذکر عیان خواهد بود تفاوت نظام حقوقی بر ساخته آن نظرات و آن چه اکنون است .
شایسته است از علامه نائینی نی زذکری رود که مدافع حریت، مساوات و مشروط است در برابر منکرین، و نظرات مرتب و منسجم خود را در کتاب شریف تنبیه الامه و تنزیه المله آورده است . هر چند ایشان قائل به حق نظارت فقها هستند ولی در مقابل به شدت از استبداد دینی بر حذر می دارند.
ب)علی عبدالرزاق: کتاب اثر گذار این متفکر و فقیه مصری، از قضا همزمان با الغاء خلافت اسلامی و نضج فکر حکومت اسلامی، سلفیه و پیروانش منتشر شد. کتابی که چنان دیگر هم صنفان سابقش را تحریک کرد که نزدیک بود حکم به ارتدادش دهند؛ هر چند از تدریس بازداشته شده او چنین میگوید:
«هیچ یک از علما که گمان میکردند که نصب امام واجب است، نتوانستند در دفاع از نظراتشان آیه ای از قرآن ارائه دهند. در حقیقت اگر در قرآن تنها یک دلیل بود، علما در برجسته کردن و شرح و بسط موضوع آن تردید نمی ورزیدند… فقط قرآن نیست که به خلافت توجه نکرده است؛ حتی از آن یاد نکرده است . سنت نیز – که هیچ اشاره ای بدان ندارد – نسبت به آن بی تفاوت بوده است … عیسی بن مریم از حکومت قیصر سخن گفت و امر کرد که کار قیصر را به قیصر واگذار. این دلیل بر آن نیست که عیسی قائل بوده که حکومت قیصر مبنایی در شریعت خداوند دارد. این دلیل بر آن نیست که او قائل بوده که حکومت، جزئی از مسیحیت است . هیچ کس به میزانی که زبان بشر و کاربردش را می فهمد، نمی تواند از سخنان عیسی دلیلی بر حمایت از آن استنتاج کند.
احادیث پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در ذکر امامت، خلافت، بیعت و … بر بیش از آن چه عیسی ابلاغ کرده – وقتی که او برخی احکام شرعی را در قبال حکومت قیصر یادآوری کرد- دلالت نمی کند. در واقع اگر درست است که نبی، ما را به اطاعت از امامی که برگزیده ایم، امر کردهاست، این نیز درست است که خداوند متعال، به ما امر کرده که به تعهداتمان نسبت به مشرکان احترام بگذاریم و در روابطمان با آنان تا وقتی که بر ضد ما عمل نکنند صادق باشیم . این دلیل برآن نیست که خداوند شرک را تصدیق کردهاست یا آن که در پی امر خداوند، ما باید شرک را تصدیق کنیم .
مخالفت با خلافت، با خود خلافت زاده شد و با بقای ان بقا یافت. این حرکت مخالف در تاریخ، نقشی قابل ملاحظه داشته است … اگر به واقعیت بنگریم در می یابیم که خلافت در اسلام جز بر اساس قدرت سرکوب پی ریزی نشده است و این قدرت، به جز استثنائاتی، قدرت مادی مسلح بوده است …
خلافت اگر معادل حکومت باشد، در آن حرفی نیست . شکل یا ماهیت هر چه باشد… بررسی امور واقع که مورد تأیید عقل است و همچنین تعالیم تاریخ قدیم و جدید، به ما نشان میدهند که اجرای شعائر و نی زجنبه های دیگر دین، نوع از حکومت را که فقها ظلمت مینامند، و وجود رهبرانی را که مردم خلفا لقب میدهند، الزامی نمی سازد … پناه بر خدا! آیا خداوندی که بقای این دین را تضمین کرده ، عزت و ذلت آن را به نوع خاصی از حکومت منوط نموده یا سرنوشت آن را به قشری از صاحبان قدرت وابسته نموده است ؟
پیامبری با پادشاهی کاملاً متفاوت است و بین این دو هیچ پیوندی نیست … قرآن به صراحت رد میکند که پیامبر، نگهبان، وکیل، جبار یا سلطه گر است . نیز رد میکند که برای آن که مردم مؤمن شوند از زور استفاده کند. کسی که نگهبان و سلطه گر نیست؛ پس مَلِک هم نیست . چرا که سلطه فراگیر و اقتدار نامحدود از لوازم هر قدرت دنیوی است . قران تصریح میکند که محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هیچ حقی جز حق پیامبری بر امتش ندارد .
وقتی پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به رفیق اعلی پیوست، نه کسی را به عنوان جانشین خود منصوب کرد و نه تعیین نمود که چه کسی وظایفی را که او در امت داشته بر عهده بگیرد . حتی او در سراسر زندگی اش به چیزی که بتوان آن را دولت اسلامی با عربی نامیده اشاره نکرده است … اگر اقتدار در میان پیروان پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بعد از مرگ او ضروری بود، این اقتدار قطعاً جدید بود و به اقتداری که پیامبر داشت هیچ ربطی نداشت . این اقتدار، غیر دینی ( لائیک) است . اقتدار غیر دینی هم کم و بیش، مدنی یا سیاسی است .«هیچ نبوتی نیست که در پی آن، شاهان جبار، پدید نیایند.» در حقیقت دین اسلام از خلافتی که مسلمانان با آن اظهار آشنایی میکنند و از همه آن چه پیرامون آن شکل گرفته است – بیم و امید، عزت و قدرت – بیگانه است .شریعت فقط باید تضمین رستگاری بشر از سوی خدا وحی شده است و نه برای حفظ منافع و اهداف دنیوی. به همین خاطر است که تأکید کردیم مدیریت امور دنیوی، کاملاً هدفی دنیوی است و پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به خود حق نمی دهد که برای آن تصمیم گیری یا در آن مداخله کند. او گفته است: «شما به امور دنیایتان آگاه ترید.»
و فصل الخطاب عبدالرزاق این است :«ای رسول خدا! آن ها از تو شاه ساخته اند، زیرا هیچ شأن و مقام بالاتری را نمی شناسند!». »
تجربه ملموس و عینی حکومت خلیفه و زندگی زیرلوای او، ناکارآمدی آن، تحولات عموی دنیا، و نیز اهل تسنن بودن وی ، از جمله مسائلی است که باعث می شود عبدالرزاق به نتایج تأمل برانگیزی که خواندیم برسد .
آشکار است که او پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را نیز فاقد حق الهی حکومت می داندف چه رسد به خلیفه یا هرکس دیگری. و طبیعی است که بر زبان راندن این سخن در یک جامعه همچنان سنتی عواقب ناخوش آیندی در پی دارد که او هم چندان از آن بی بهره نبوده است.
ج) محمد سعید عشمآوی:
این متفکر و فقیه مصری نیز از لحاظ اندیشه، بر راه عبدالرزاق می رود او چنین میگوید:
«خداوند می خواست که اسلام دین باشد اما انسان ها از آن سیاست ساختند. دین، کلی، جهانی و فراگیر است . سیاست، جزئی، قبیله ای و محدود به زمان و مکان است … حکومتِ پیامبر(صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، حکومت خدا است که بر ارزش های دینی و اصول اخلاقی بنیاد نهاده شده است و هرگز به سوی قواعد رفتار سیاسی تغییر مسیر نمی دهد. این حکومت، فقط تا زمانی که پیامبر هست، بقا دارد و بعد از محمد(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هیچ پیامبری نیست .
بدیهی است که هر دولتی باید متکی بر اصول و ارزش های دینی اکثر مردمش باشد . به این جهت می توان قاعده «اسلام دین و دولت است » را این چنین تفسیر کرد که دولت و جامعه باید در ارزش های دینی و انسانی واحدی وحدت نظر داشته باشند.